تبليغاتX
فرياد زير آب
 









                                 فرياد زير آب
                                    در دل هاي يك بيكار!

چند روزیه که با شرکت مایکروسافت، به مشکل خوردم! این ویندوز های سرویس پکش خیلی بی خوده! پس از نصب ده تا ویندوز! عاقبت ویستا رو نصب کردم! جا تون خالی خیلی حال می ده! به اندازه ی ایکس پی 2001 حال می ده! فقط یه خورده رم می خواد!

از طرف دیگه، یه ویروس ناز، این چند روزه خیلی به من حال داد! دو سه روز علاف بودم تا که تونستم فایل هام رو برگردونم! خدا رو شکر که برگشت!

دیروز تولد امام زمان بود. دو سه سالی میشه که امام زمان واسه این مردم، خیلی عزیز شده! تو شهر متوسطی که من توش زندگی می کنم سابقه نداره که مثل امسال جشن تولد چند هزار سالگی حضرت مهدی رو برگزار کنند! همه خیانونها، رو به همون صورت های چند صد ساله با شرشرهای دست ساز و نه چندان زیبا، تزئین کردند! همه جا پر از ریسه های چراغ های رنگارنگ! پر ازپارچه های زیبا که به امام تبریک می گفتند! پر از مهتابی و گل وسط خیابون ها! پر از پسرهایی که یه سینی شربت یا شیرنی، رو به سرنشینان ماشین ها تعارف می کردند! اگه دختری، تیکه ای ، خوشگلی رو هم می دیدند، از وسط خیابون می پریدند تو پیاده رو و تعارفش می کردند، و اگه طرف لارج باشه شماره و ...! همه جا غرق در آتیش بازی، ترقه، فشفشه!!!

اگه درست به یادم مونده باشه، دقیقا چند ماه پیش تو شبی به اسم چهارشنبه سوری،  مواد آتش زا و صدا زا!!! و ترقه و کلا هر چی که با یه کبریت روشن شه، خطرناک بود؛ به همین خاطر پلیس و پاسدار های عزیز به خاطر تامین امنیت مردم و نه به خاطر مبارزه با رسم و رسوم و فرهنگ دیرینه مردم که دست بر قضا از تفکرات زرتشتی ها ناشی شده ، به مبارزه با این بلای آسمونی بر خاسته بودند! اما فکر می کنم تحقیقات جدید خطرناک بودن این مواد رو رد کرده و دست بر قضا، استفاده از اونها رو مفید اعلام کرده! مسئولین امنیتی هم که همیشه آپ تودیت اند!!! به این خاطر، امسال دیگه به دنبال سیگارت و فشفشه فروش ها و ... نمی گشتند! چه کار می شه کرد! علمه دیگه! شاید تحقیقات جدیدتر تا شش ماه دیگه، خلاف این رو ثابت کنه!!! به همین خاطر دل مشغولی پلیس، این بود که خیابونهای بزرگ رو که تو اونها، جشن برگزار شده بود ببنده! مامور هاش رو بفرسته واسه جدا کردن مرد و زن !

چند روز پیش تو تلویزیون آخوندی، یه مستند جالب گذاشته بودند که غیر مستقیم خودشون رو هدف، قرار می داد!! داستان راجع به انسان غار نشین بود و رازی که در تصاویری که مردم باستان می کشیدند نهفته بود! جواب خیلی ساده و در عین حال کامل  به تصویر کشیده شده بود! حالتی به اسم حالت خلسه! حالتی کاملا شبیه به عرفان و سیر و سلوک و سایر اقسام فضانوردی و ...!!! که این آقایون به ما یاد دادند.

تصاویری که انسان ها اولیه می کشیدند ناشی از محیط تاریکی است که باید مدت زیادی رو تو اون سر کنند! این باعث می شده که عصب بینایی اونها تحریک بشه و تصاویری غیر واضح رو تصور کنند!!! این تصاویر اغلب همون چیزیه که برای آدم ها، ارزش داشته! مثلا چون بز برای انسان اولیه ارزش زیادی داشته! تو حال خلسه بز می دیده یا حتی خودش رو هم شبیه بز می دیده! یا به جای پای خودش، سم یا ثم!!! می دیده!!

این حالت فقط در مواجحه با تاریکی برای انسان، تداعی نمی شه ! وقتی که یه نفر آدم مذهبی با اعتقاد به هر چیزی، فشار جان فرسایی به خودش بیاره! تحت فشار!!! به همین بلا دچار می شه! اعتقادات غلطش رو تحت غالبی مقدس می بینه! و اون وقت فکر می کنه با خدا و پیغمبرش حرف زده و همه افکار غلطش خدایی است و متاسفانه اکثر مردم هم باور می کنند که طرف از دوستان خداست و  ..........

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

این دو سه روزه، تو یه دو راهی وحشتناک گیر کردم، برم ! یا نرم ! حال و حوصله رفتن رو ندارم از طرفی دلم می خواهد برم ! خلاصه تو بد پارادوکسی گیر کردم ! اعصاب برام نمونده ! راستش ما آدم ها خیلی راحت با محیط اطراف مون انس می گیریم. حتی اگه اون محیط جهنم باشه! ایران باشه! به خاطر همینه که از هر نوع تغییراتی وحشت داریم. حتی اگه برای رسیدن به اون تغییرات صبح تا شب زحمت کشیده باشیم ! همیشه واسه انسان، شروع کردن مهم ترین و سخت ترین قسمت کاره! اگه آدم کاری رو شروع کنه ، محاله که نتونه به درستی تمومش کنه! فقط باید راه رو به درستی شروع کرد !

 

با همه ی اینهایی که گفتم به یه چیز  اعتقاد دارم! همه چیز واسه آدمیزاد سرابه! ما انسان ها - فقط - دوست داریم همه چیز رو بدست بیاریم! از یه چیز بی ارزش بت می سازیم، همه هستی مون رو صرف بدست آوردنش می کنیم، ولی همینکه اون بت رو بدست میاریم، متاسفانه حتی قادر نیستیم، فقط برای یه دقیقه ی بی ارزش، با اون شادمانی کنیم؛ اولین چیزی که بعد از تصاحب چیزی، بهش فکر می کنیم ، یه چیز بزرگتره دیگه است! یه بت بزرگتر ! حالا از دوباره اونهمه زحمت، همون چرخه تکرار می شه ولی سخت تر از پیش! این کار ادامه پیدا می کنه تا وقتی که عمر آدم بر قرار باشه. این دنیا با اکثر ارزش های خنده دارش – پول، خیانت، ریا، تقلب، عیاشی،زندگی پست آدمهاش،با کلاس بودن و ... – مثل یه تاجه! ولی کاغذی! محکوم کردن این دنیا به گونه ای که کاملا سزاورشه، خیلی سنگین تر از حد منه، فقط یه انسان بزرگ مثل فروغ فرخزاد می تونه پوچ بودن این دنیا کثیف رو تو قالبی از کلمات ارائه کنه!

 

 

کدام قله ‚ كدام اوج ؟
مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ
در آن دهان سرد مكنده
به نقطه تلاقي و پايان نمي رسند ؟
به من چه داديد اي واژه هاي ساده فريب
و اي رياضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلي به گيسوي خود مي زدم
از اين تقلب ‚ از اين تاج كاغذين
كه بر فراز سرم بو گرفته است فريبنده تر نبود ؟
چگونه روح بيابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ايمان گله دورم كرد
چگونه نا تمامي قلبم بزرگ شد
و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نكرد
چگونه ايستادم و ديدم
زمين به زير دو پايم ز تكيه گاه تهي مي شود
 و گرمي تن جفتم
به انتظار  پوچ تنم ره نمي برد
 كدام قله كدام اوج ؟
مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش
اي خانه هاي روشن شكاك
 كه جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر
بر بامهاي آفتابيتان تاب مي خورند
 مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
كه از وراي پوست سر انگشت هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را
دنبال مي كند

.

.

.

رها شده ‚ رها شده چون لاشه اي بر آب
 به سوي سهمناك ترين صخره پيش مي رفتم
 به سوي ژرف ترين غارهاي دريايي
 و گوشتخوارترين ماهيان
و مهره هاي نازك پشتم
 از حس مرگ تير كشيدند
نمي توانستم ‚ ديگر نمي توانستم
صداي پايم از انكار راه بر مي خاست
و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود
 و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
كه بر دريچه گذر داشت با دلم مي گفت
نگاه كن
تو هيچگاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي

 

همیشه عمرمون رو صرف پولدار شدن می کنیم، صرف درس خوندن های افراطی، کار کردن افراطی،همیشه در گیر با استرس و اضطراب های جانکاه بی ارزش، همه ی فکرمون به استعداد ها و امکانات بقیه است،  به چیزهایی که نداریم، همیشه با آرزوی آینده ای روشن که تازه وقتی به اون می رسی، می فهمی که چیزه های بهتری هم هست، یعنی اسیر حرص و شهوت و قدرتیم!

واقعا اگه یه گل به سرمون بزنیم! یعنی قانع باشیم به یه گل، دنیا خیلی بهتر می گذره!

اول اینکه گل از اون تاج کاعذی، قشنگ تره

دوم هم اینکه گل نه تنها به تو ضرری نمی زنه! مثل یه پیامبر، ناجی و ... روحت رو با خدا آشنار می کنه!

سومیش اینه که گل فانی نیست! ولی تاج کاغذی ... امکان نداره که کارهای خوب که همون گل های زیبا هستند از بین برن.

امیدوارم روزی رو ببینم که مردم، آیینه گذشته زشتم نباشند!

به استعدادهای بی شمار خودشون فکر کنند نه اینکه در حسرت موفقیت دیگران باشند! بفهمند که آدم های موفق رو تلاش شون، موفق می کنه نه حسرت و حسودی!

اعتماد به نفس داشته باشند! به حال فکر کنند و منطقی به آینده! حال رو فدای آینده نکنند!

بدونیم که دلیلی نداره که آدمهای موفق همیشه خوشبخت ترین  باشند بلکه اکثرا بر عکسه !

زندگی اکثر بزرگان علم و هر رشته ی دیگه ای، اینطوریه! پست ! خیلی بی ارزش! ولی ما آدمهای کور، فقط اون ظاهر زیبا رو می بینیم! خنده داره که به آدمهایی که ارزششو ندارند حسودی می کنیم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

ما ایرانی ها به دیدن چیز های مضحک عادت کردیم. جالب اینجاست که نمی دونیم باید به این وقایع بخندیم، گریه کنیم، …

چند روز پیش که تو آدرس بار کامپیوترم تایپ کردم پرشن بلاگ دات کام – بعد از حک شدنش و فروخته شدنش – از قول مسئولان جدیدش این اعلامیه تایپ شده بود:

 

لازم به ذکز است که سایت پرشین بلاگ دات کام در تاریخ 
6/8/2007
از گروهی که خود را عراقی معرفی کرده بود به مبلغ معینی و بصورتی کاملا قانونی
 شد و اکنون سایت در دست طراحی می باشد و تا چندی بعد راه اندازی خواهد  شد.
خریداری

از هموطنان گرامی خواهش میشود که از ارسال ایمیل هایی که حاوی سوال درباره چگونگی هک
کزدن پرشین بلاگ می باشد خودداری نمایند و برای اطلاعات بیشتر فقط با صاحبان این

مسعله تماس حاصل نمایند

خاتمه :

مدیریت پرشین بلاگ از پرشین بلاگ قدیم از بابت تحولاتی که در دامنه اش رخ داد عذر خواهی میکند و خود را به هیچ عنوان مذنوب نمیداند و سبب اصلی تمامی تحولات امنیت ضعیف پرشین بلاگ قدیم بود که خاتمه اش به

در نهایت تمامی موفقیت را برای پرشین بلاگ قدیم آرزو میکنیم

با احترام

مدیریت پرشین بلاگ

 

چند تا سوال داره دیوونه ام می کنه !

اول

از کی تا حالا مسئله رو می نویسند مسعله !  تو رو خدا ببینید علم چه قدر سریع پیشرفت کرده!!!

دوم

اگه مدیریت پرشن بلاگ عوض شده ! چرا عذر خواهی کرده! و چه لزومی داره آدم اول عذر خواهی کنه و بعدش بگه  که من  مذنوب – گناهکار – نیستم یعنی برای کاری که  مطمئن ام، نکرده ام، من رو ببخشید؟؟؟!!!!

سوم

چه معنی داره یا به طور کلی چه لزومی داره گروهی از اعراب، برای دشمن شون که همون فارس ها هستند، یه وب سایت که خدمات مجانی می ده را بندازند! یعنی باز هم کاسه ای زیر نیم کاسه است!

چهارم

یعنی ایرانی جماعت اینقدر بدبخت شده که باید عربها براش وبلاگ بسازند؟؟!

پنجم

مذنوب کلمه ایست که یه ایرونی نه تنها تو کل عمرش اصلا استفاده نمی کنه بلکه خیلی ها معنی اش رو نمی دونند! پس یعنی سایتی که برای ایرانی هاست حالا از دست عراقی ها خریداری شده و افتاده به دست یه گروه دیگه از اعراب محترم؟!

 

 

نکته جالب اینجاست که فرداش که تو این وبلاگ رفته ام این قسمت های مضحک، رو برداشته بودند!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 
 وقت پیش، تو یه جایی خوندم که یه منطقه کوچک تو آمریکا - که اتفاقا هیچ غلطی نمی تونه بکنه!  - تقریبا کل خشکبار جهان را تامین می کنه. خنده ام گرفت، اگه ما نفت مون رو صادر نکنیم، کسریشو عربها تامین می کنند، ولی این آمریکای ملعون اگه چند ماه فقط خشکبارشو  صادر نکنه! اقتصاد دنیا به هم می ریزه! آخه عربها که به جز چند تا درخت خرما چیز دیگه ای ندارند ! پس وقتی با چند تا درخت می تونه دنیا رو به هم بریزه، اگه تکنولوژیش رو صادر نکنه، لابد همه از گرسنه گی می میرن، حالا سوال اینجاست که با این همه قدرت – میلیون ها بمب اتم اقتصادی – چه جوریه که می گن آمریکا هیچ غلطی نمی تونه بکنه؟

به نظر من، اینکه اونها الان تو فضاهستند و ما در سیاه چال های مخوف تو عمق چهار هزار کیلومتری از سطح زمین، از بی عدالتی خدا نیست، خداوند با اینکار بقاء بشر رو تضمین کرده.

فرق ملت های خاور میانه با دنیا متمدن فقط تو تکنولوژی و علم نیست. داستان وحشتناک تره! خیلی وحشتناک ! به خدا می ترسم ، از صحبت کردن راجع به این واقعیت کمیک، گریه ام می گیره!

دنیا متمدن را در نظر بگیرید! این دنیا، می یاد جرثقیل می سازه، برای اینکه می خواد با استفاده از این تکنولوژی، زندگی مردمش رو راحت تر کنه، مردمش دغدغه خونه نداشته باشند؛ راحت تر به توسعه کشورشون کمک کنند، سازه های عظیم و پل ها رو روی هم سوار کنند؛ حتما می دونید که زیاد شدن راه ها مساوی است با رشد اقتصاد و .... خلاصه اینکه تکنولوژی رو به کار می گیرند در جحت ایجاد کردن رفاه برای عموم! ولی جالب اینجاست که یه کم اینور تر – تو خاور میانه! – جرثقیل نماد توسعه نیست! به خدا از وقتی که دارند امنیت اجتماعی رو به ملت نشون میدن، هر جا جرثقیل می بینم، اولین چیزی که یادم می یاد اینه که حتما دارن یکی رو بدون اینکه دادگاه رفته باشه، اعدام می کنند. آخه یکی نیست که به اینها بگه بابا، چقدر دیگه، چرا از خدا نمی ترسید!

فیزیک و شیمی رو ساختند برای کنترل کردن طبیعت، ولی تو اینجا ها، فکر می کنید که به درد کسی می خوره! نهایت چهار تا کارخونه رنگ سازی که اونهم همه وسیله هاش از اوروپا است. حتی مواد اولیه اش هم از اون وره! مهندس مملکت احتمالا، تو دانشگاه یاد گرفته که چه طور اینها رو با هم قاطی کنه! اصلا معلوم نیست ملت واسه چی درس می خونند! تنها استفاده از علوم ، استفاده نظامی است ، ما خودمون تفنگ می سازیم ، خودمون یکی دوتا موشک ساختیم، دستگاه های شکنجه می سازیم! تو بمب درست کردن اوستادیم. انرژی هسته ای هم که حقه مسلمه مونه! چی بگم دیگه! حرفی نمونده!

یه صحنه ای رو دیدم از جنایت های طالبان، یه سری آدم بدبخت که رو سرشون کیسه سیاه انداخته بودند، رو به صف کرده بودند، بعد یه مشت پدر سگ اومدند، اسلحه رو گذاشتند رو  شقیقه ی یکی از اینها، یه صدا اومد الله اکبر، بنگ، بنگ! جاتون خالی، من و خدا اونشب کلی گریه کردیم، خدا جون، آخه چقدر غریبی رو زمین!

به همین راحتی می شه آدم کشت به اسم خدا ! فکر شرو بکنید پنج نفر رو تو کرمان کشتند به دلیلی اینکه اول خودشون به اینها تجاوز کرده بودند، بعد هم چون روابط جنسی نا مشروع داشتند! کشتنشون ! قاتل های عزیز، چون حس کردن که اینها فاسد بودن به حکم دادگاه دارند راست راست تو خیابونها می گردند به دنبال فاسد بعدی! امیدوارم اون نفر بعدی من، شما ، خواهر شما، مادرتون،... نباشه!

 

حالا یه لحظه، فکر کنید که تکنولوژی های روز بیفته دسته این جوامع، آدمهایی که خودشون، بی دلیل و سر تعصب بی خود، هم رو می کشند مثل جنگ شیعه و سونی؛ حالا اگه مثلا بمب اتم داشته باشند، چه به روز دنیا می یارن، چون اکثر مردم جهان حتی مسلمون هم نیستند و از دیدشون کافره  و ریختن خون کافر ثواب داره زیاد!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

هر شب ستاره ای به زمین می کشند وباز

                               این اسمان غم زده ، غرق ستاره هاست

بچه تر که بودم، فکر می کردم شاعر دیوانه اند و شعر هم چیزی مضحکه که برای تلف کردن وقت آدما ساخته شده! با اینکه هنوز هم  بچه موندم! (فقط یه ایپسیلون بزرگ شدم! بر عکس سنم!) ولی وقتی به این افکارم  که ناشی از بزرگ شدن تو یه اجتماع مریض و رو به مرگه ، فکر می کنم، خنده ام می گیره، از طرف دیگه از شرم ، غرق عرق می شم. دید کنونی من از شعر، اینه : عالی ترین روش بیان احساسات آدم !

با اینکه می دونم از نظر خیلی ها - مثل گذشته خودم- آدم دیوانه و بیکاری ام که وقتش رو با خوندن اراجیف می گذرونه ولی عاشقانه این دیوانه بودن رو دوست دارم. حداقل از سر و کله زدن با آدم های کثیف و مرده ای که دور و برمون، به وفور یافت می شن، بهتره!

 

شعر بالا رو اولین بار تو یه وبلاگ ناز که خیلی دوستش دارم و از مشتری های پر وپا قرص اشم دیدم ولی چیزی از این دو خط نفهمیدم! تا که چند وقت پیش یه عکس، همه چیز رو برام روشن کرد. عکسی بود از یه انسان بزرگ، انسانی این قدر بزرگ که تقریبا هیچکی نمی شناسدش! زنده یاد اکبر محمدی! کنارش هم این شعر رو نوشته بودند :

هر شب ستاره ای به زمین......

تازه فهمیدم که چه شعر قشنگی بوده! معنی این دو خط به زیبایی  دنیاست، به بزرگی و عظمت آفریدگار این زیبایی ها.

ولی جای تاسفه که سرنوشت این ستاره ها، این آیه های خدا روی زمین که مفهومی به جز حق طلبی و عدالت ندارند، به دست شیاطین و جنیان افتاده! آخه خدا... چرا اینقدر ظلم و ستم رو قوی آفریدی که این طور بی رحمانه به جون خوبی ها افتادند! همش به این فکر می کنم که اگه تو بهشت درخت سیبی نبود یا هابیل و قابیل دو تا خواهر داشتند، باز هم خوب و بد اینطور سریع از هم فاصله می گرفتند، در برابر کلمه حق، کلمه باطل می تونست قد علم کنه!

مهم اینه که سرنوشت اینطور خواسته، همیشه باید بین خوب وبد جنگ باشه! اونوقت بد که اکثرا قدرتمند تره، پیروز بشه و ...

یه مشکل بزرگی که ستاره ها دارند پاک بودنشونه! مردم دوست ندارند راجع به چیز های پاک صحبت کنند! دغدقه  اصلی ملت شده پول، سکس، چشم و هم چشمی،خشونت و ...  باورم نمی شه پسر بچه اول راهنمایی، برنامه مورد علاقه اش کشتی کجه! کاراکتر های منحوس این بازی های کثیف، الگوی اولشه! تو مدرسه با دوستاش راجع به این اراذل حرف می زنه! به دبیرستانها بریم! تو کیف نصف بچه ها یه فیلم سکسی هست! انگاری میرن مدرسه واسه عوض کردن فیلم سوپر! یا آموزش با سیگار کشیدن، یا آشنا شدن با شراب و عرق. به دانشگاه بریم! دختر و پسر، تویه سایت های دانشگاه، سه تا استفاده از اینترنت دارند، چت کردن، سر زدن روزانه به سایت های سکسی، نشستن پشت گوگل ارت، شاید بعد از ده ساعت، یه چیزهایی ببینند!

با این همه دل مشغولیات، حق دارند که اکبر محمدی رو نشناسند، واسه گرفتن انتقامش کاری نکنند، مردم ما، می دونند که یه فیلم سکسی راجع به زهرا امیر ابراهیمی اونهم مونتاج شده! وجود داره و با این فیلم سکسی طرف بیشتر از همه کارهایی که تا حالا کرده، معروف می شه! اونهم با فیلمی که خودش تو اون حضور نداشته! فیلمی که استعداد بازیگری نمی خواد! ولی سعیدی سیرجانی رو هیچ کس  نمی شناسه! احمد باطبی کیه دیگه؟؟ خیلی های دیگه مثل اینها ارزشی رو که یه هنرپیشه سکسی داره، ندارند! آخه چرا بچه ها باید اون باز یکن  کشتی کج رو بیشتر دوست داشته باشند تا اینها؟؟؟؟

نکته جالب اینجاست که دانشجویه بدبختی که تو یه فلان دهکده با رتبه چندصد هزار درس می خونه، سکوت می کنه می گه من باید به فکر آینده ام باشم! ولی اون بدبختی که با هوش و استعدادش، با کسب رتبه ی دو سه رقمی رفته دانشگاه های آلی، باید جور بقیه رو هم بکشه! آدمی که آینده خوب بهش خیلی نزدیکه باید بره اوین و بدبخت بشه، اونوقت اون بابای دیگه، باید برای مصاحبه کارش، ریش بگذاره و دعا ها رو از بر کنه ! مسجد بره و ..

کارهایی که بعد از رفتن به سر کار، باز فراموش می کنه!

آره ظلم و ستم به همه جا چیره شده!تونسته افکار مردم رو سرکوب کنه ولی تو یک مورد عاجزه! تاریخ ! با اینکه اینها روزانه هزارتا ستاره رو خاموش می کنند ولی ما ها نمی گذاریم، این ستاره ها برای همیشه خاموش بمونند! ما ها به بچه ها مون یاد می دیم که ستاره هایی هستند که به فقط به جرم  پاک بودن و روشن کردن این زمین کثیف، بی نور شدن! طبیعی است که شیاطین از نور بترسند! به آیندگان یاد می دهیم که راه سعادت از آسمون می گذره نه از .... باید ستاره شد تا همه جا نورانی شه. دشمن فقط از نور ستاره ها می ترسه!  

دو تا ستاره جدید رو همین چند روز پیش، محکوم به غروب کردند! عدنان حسن پور و هیوا این دو تا بدخت رو به محاربه با خدا محکوم کردند ! و مجازات مرگ، ولی سوال اینجاست که قاضی محترم قرآن رو نخونده! ستاره ها ذاتا پاک آفریده شدند، به همین دلیل ذاتا نمی تونند با خدای پاکی ها مبارزه کنند! من حکم این  دو نفر رو قبول دارم! با خدا مبارزه کردند ولی با خدای بدی ها، همون شیطان. ولی یه نکته اینجا مطرحه ! تو قرآنی که اینقدر سنگش رو به سینه می زنید اومده که شیطان خدا نیست جنه ! پس اینها بیگناه اند.

داستان منصور اسانلو هم جالبه! یه آدم که مثل بقیه نیست،فردی با سواد تر از تکنسین های هسته ای نطنز، آدمیهایی که با دیدن پول مست شدن و دارن کاری می کنند که .....

آدمی که این بلا ها رو به سرش آوردند تا اکثر راننده اتوبوس های محترم بشینند یه گوشه و دعا کنند این یه نفر بتونند با مرگش، چند هزارتومنی به حقوق این مفت خور های ترسو زیاد کنند. آدمی که به جای اینکه ببینه به خاطر فقر، دخترش فاسد شده یا پسرش از بیکاری و کمبود امکانات،  معتاد شده ، لب به اعتراض وا کرده ؟ این جاش زندونه؟؟ چرا خدا ؟؟؟؟؟

از دو تا بزرگ دیگه رو می خوام  حرف بزنم، مجید توکلی، آقای قصابان و ...

اراذل محترم که دیدند به هیچ نحوی نمی تونند، ذهن دانشجوی های آزاده، را از فکر کردن باز دارن و تبدیلشون کنند به یه مشت آدم مسخ شده!(همه جور زحمت کشیدند! مثلا بازنشته کردن همون چند تا استاد باسواد و تخته کردن در انجمن اسلامی ها و 18 تیر و ......... ) این دفعه کار جالبی کردند! رو آوردند به سرکوب! چهره واقعی شون رو رو کردند! به همون ارزش هایی که  واسش آدم می کشند، توهین کردند! بعد هم گفتند که کار ما نیست. کار کاره همون چند تا فعال سیاسی دانشجویی است. تا حالا همه ی این بدبخت ها اعتراف کردند! حق هم دارند، فقط سه نفر مونده اند که زیر شکنجه تا حالا دوام آوردند! فکرش رو بکنید یه پسره آزادیخواه رو تهدید به تجاوزی جنسی کنند! یعنی مسلمونند!!!

          

من می خوام این ستاره ها رو روشن کنم! ولی تنهایی نمی تونم ، امید وارم کمک ام کنید! خیلی راحته ! خوب بودن رو ! این که ما باید ظلم و فقر رو نفله کنیم! ما ! با هم ! فقط ما ! مردم نون به نرخ روز خور نباشید، مبارزه کنید!بترسید از روزی که آسمون بی ستاره شه!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

بدون شک ، همه ما، تو زندگیهامون، حوادث جالب زیادی رو تجربه می کنیم؛ ولی خیلی سرسری و بدون توجه به واقعیتی که از دل اون حادثه بیرون می آد، خیلی بی تفاوت، از کنار اونها رد می شیم.

می خوام از صحنه جالبی که چند وقت پیش برام اتفاق افتاد بگم! داستان یه زنبور !

با بچه ها تو کلاس بودیم، از وسط های کلاس حواسم رفت به یه زنبور اونهم از نوع خطرناکش! طفلی پشت شیشه گیر کرده بود. دنیای زیبای بیرون رو می دید! لذت رسیدن به اون دنیای زیبا، حسابی دیونه اش کرده بود!  وجودش از احساس زیبای پرواز بین اونهمه  گل که پشت شیشه بودند، لبریز شده بود. ولی چه سود ، نمی دونست، اصلا خبر نداشت که فاصله اش با اون بهشت رویایی،خیلی بیشتر از اونیست که فکرش رو می کنه.  فاصله ای به اندازه یه شیشه! قصد رفتن کرد. محکم خورد به شیشه! خیلی تعجب کرده بود از اینکه چرا هوا، اینقدر سفت شده؟ نا باورانه هی خودش را می زد به شیشه. به هر دری که می تونست زد! ولی نتونست کاری از پیش ببره. آخه مقهور واقعیتی عظیم بود؛ واقعیتی به اسم شیشه. دنیای بیرون شیشه رو می خواست، به همین خاطر، اصلا راه های دیگه ای رو که داشت، امتحان نکرد.

آخر داستان خیلی وحشتناکه! استادک تشریف برد بیرون! یکی از هم کلاسی هام،کفشش رو در آورد، طرف پنجره رفت؛ بعد قهرمان داستان ما، برای همیشه از رسیدن به اون هدف رویایی اش نا امید موند! به بدترین نحو، در جا مرد!!!

 

اینها رو برای این نگفتم که خودم رو طرف دار حقوق حیوانات و حشرات معرفی کنم!(شاید بعدا راجع به پشه هم  یه داستان بگذارم!!!!!!). این ماجرای تلخ، سرنوشت منه و احتمالا شمایی که این رو می خونید! هر چه قدر هم به اختیار اعتقاد داشته باشیم، باز هم بدون استثنا ، بار ها شده که خودمون را اسیر و مغلوب واقعیتی عظیم به اسم سرنوشت ، روزگار و یا هر درد و مرگ دیگه ای می بینیم. فکرشو بکنید یه جوان ایرانی، که  از بچه گی با ماهواره و اینترنت بزرگ شده! دنیای متمدن،  اونور شیشه رو دیده!با  آزادی های  اجتماعی که هر آدم باید داشته باشه، آشناست. می دونه که اونور شیشه تلویزیون، آدم های هم سن و سالش که هیچ برتری به ظاهر با اون ندارند، حق ادامه تحصیل تو رشته مورد علاقه شون رو دارند، می دونه که مردم اونور شیشه، اظطراب جان کاه شب کنکور رو درک نکرده اند. می دونه که پشت یه شیشه چند میلیمتری، عشق جرم نیست، موسیقی جرم نیست، هنر جرم نیست. می دونه که مردم اون ور شیشه، مشکل بیکاری ندارند. بر عکس این ور رابطه مهم ترین اصل برای موفقیت نیست. خدای اونور احتمالا قشنگتره. راز موفقیت آدمای اون وری، تلاشه؛ برای پیشرفت تو این ور تقلب، ریا، نیرنگ و ....

ولی ما چی ؟ اگه  دانشجوی یکی از دانشگاه های بزرگ تهران و یکی دوتا شهر دیگه نباشی، درس خوندن بی فایده است! راه پیشرفت از ریش آدم می گذره! نون آدم به بلندی ریش آدم وابسته است( رابطه مستقیم )

با اینکه من بی اختیار، تو وسط این رنسانس وحشتناک، بدنیا اومدم، با آدم هایی اکثرا دو رو و نون به نرخ روز خور زندگی کردم، ترس و وحشت رو تجربه کردم،.... ولی من زنبوره نیستم! اگه دیدم پنجره بسته سر راهمه! دنبال در های اتاق می گردم! منتظر اون لحظه می مونم که یه لحظه،پنجره ها واشه! از این نکبتی که برامون درست کردن فرار می کنم! از این کشور غم زده رفتن بزرگ ترین آرزومه! اگه راهی پیدا نکنم لاقل از دریچه کولر، میشه استفاده کرد!

 

برام دعا کنید، نکنه یه وقتی به ضربه ناز یه  کفش آشنا نشم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

 

امروز می خوام، با یه شعر از یه شاعر توپ که نمی شناسمش، شروع کنم! کلی حال داد. یه بابایی پشت پیکان غرازه اش این شعرو چسبونده بود! مردک جواد!

 

می گشتم پی لیلی                                                          که خوردم به تریلی !   

 

 

تازه  داشت خوابم می برد که با سر و صدای داستان حضرت سلیمان، از خواب ناز افتادم! تویه داستان چند تا نکته ظریف نهفته بود!!! که قصد دارم به عرض تون برسونم

اول اینکه ایرانیها، تو کار انیمیشن پیشرفت کردن!

دوم اینکه از بس فیلم های چرندی که اول و آخرش جز ازدواج  و عروسی اونهم در حالتی که تویه فیلم ، شدیدا،  عشق رو  به صورت یه چیز فانتزی و کلیشه ای و ...  نشون می دهند؛ همه انتظار داشتیم که وقتی سلیمان، بلقیس رو خدا پرست کرد! بعدش با هم ازدواج کنند و...(می تونست ، مشابه با فیلم هایی که مجبوریم ببینیم ! سر وکله یه خواستگار دیگه بلقیس پیدا بشه! پدر و مادرش موافقت نکنند! و ... خودتون حتما فیلم می بینید!)

سوم، واقعیتی وحشتناک برایه سلیمان! داستانی که برایه ما مسلمونها،  خیلی ملموسه!

یه داستان از صدر اسلام رو می خوام بنویسم، منتها مرجع رو در اول  می آرم! کتابی به اسم تاریخ تحلیلی صدر اسلام! همه ی ما بدون شک، افتخار آشنایی با این کتاب رو اونهم ناخواسته پیدا کردیم ! جای تعجبه ! کشوری که خودش رو این قدر قدرتمند نشون داده اونهم تو زمینه مبارزه با فکر و قلم و ...(اگه نمی دونید قلم چیه ! ماده ایست خطرناک تر از مواد مخدر، به خاطر مبارزه با این وسیله کثیفه که نرسیدند از پس مواد مخدر بر بیایند و...! ) و هیچ نظری از مخالفانش رو نمی تونه به گوش کسی برسه! حتی خود طرف! این چنین از خودی ها ضربه بخوره! مثلا سوالهای آزمون فرهنگیان! که از کتاب های خودشون هم هست! یا این کتاب تاریخ اسلام! نمی دنم  چه طوریه که با این کتاب مقابله نشده!

داستان رو اینگونه در نظر بگیرید : حضرت محمد(ص) تو بستر بیماری افتاده، یاران در منزلش جمع شدند.(بقیه رو عینا از کتاب می نویسم، از صفحات 154 و 155 تاریخ تخلیلی صدر اسلام؛  مطابق با سر فصل جدید!!)

 

"خانه ی پیامبر اکرم از بزرگان صحابه و مومنانی که برای دیدارش آمده بودند، آکنده بود. پیامبر اکرم با آگاهی از حوادثی که در انتظار حضرتش نشسته بود و با شناختی که از اصحاب خود  داشت، برای آخرین بار فرصت را غنیمت شمرد تا مهم ترین پیام رسالت را بیان کرده، خط سیر آینده حکومت اسلامی را ترسیم کند. بنابراین، فرمود: نوشت افزار آورید تا نامه ای بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید.

یکی از حاضران گفت : درد بر او چیره گشته، نمی داند چه می گوید! آنگاه به حاضران گفت : قرآن نزد ماست و همان ما را کفایت می کند. در میان حاضران اختلاف پدید آمد و به یکدیگر پرخاش کردند. برخی سخن عمر را تایید کردند و گروهی گفتار رسول خدا را. بدین ترتیب امتیاز میان پیشوا و پیرو از میان رفت از نوشتن نامه جلوگیری شد."

 

برای سلیمان هم، همین وضعیت پیش اومد ولی خیلی بهتر از اوضاع پیامبر اسلام!

اونهم با اینگه جانشینی رو برای خودش معین کرده بود! بعد از مرگش......لااقل صبر کردن سلیمان بمیره، نه اینکه وقتی  زنده است مجنون خطابش کنند.

آه...... خیلی سخته، باور کردن این داستانها زجر آوره! فکر ش رو بکنید، اصحابه نزدیک پیامبر، کس هایی که با اون جنگیدند،خون کفار رو ریختن ! منافق و کافر از آب در بیان  ! اونهم در حالی که  لاقل، نصف بیشتر صحابه دلشون پی اسلام پیامبر نبود، پی قدرت بودند! وگر نه این توهین زشت به پیامبر نمی شد! حالا فکر کنید که این اشرار از پیامبر حدیث هم نقل کنند! یاد شعری قشنگ از فروغ فرخزاد افتادم

 

 

ستاره های عزیز

     ستاره های مقوایی عزیز

           درآسمانی که دروغ وزیدن میگیرد

                   دیگر چگونه می شود به آیه های رسولان سرشکسته

                                                                                    پناه آورد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

تو زندگیه هر کسی، روز هایی هستند که مثل روزهایی دیگه نیستند. روز های که ما با بد و خوب مشخص شون میکنیم. دیروز واسه من یه روز بد بود، چون برادرم رو خیلی آزرد! رتبه کنکور دادشی یه رقمی نشد! دو رقمی هم نشد! سه رقمی هم نه! آخه چرا خدا… زحمتش رو که کشید! خدا لعنت کنه اون بی پدر و مادری رو که کنکور رو به ایرانی ها یاد داد! همه می دونیم که واسه ما ملت ! همه چیز سرابه! دانشگاه هم یه رویاست ولی تا قبل ار ورود به این مراکز، اون رویا هایی که برای خودمون می سازیم از آینده ای رویایی و شاهانه! ولی یه سال که بری تو این خراب شده های کثیف! از همه چیز بدت می آد!تازه می فهمیم پایان همه ی رشته های تحصیلی  تو این مرز پر گهر، بی کاری است! مگه تو حوزه آدم درس بخونه! یا از طرف حوزه وی ها پا به عرصه بی کران و حیرت آور علم بگذاره اونم برای اینکه بعدا کار های حوزه ها رو راه بیندازه ! مثلا برق بخونه تا برق کشی حوزه ها و مساجد رو انجام بده! کامپیوتر بخونه تا سایت یا نرم افزار های مالتی مدیا فرهنگی درست کنه!مهندسی عمران بخونه تا …..مهندس معماری….مهندس……. تا…..

چیزی که مهمه اینه که به تو چیز  علمی و مفیدی درس نمی دهند! تولید علم به جز در عرصه زیبای نظامی واسه ی اینها معنی نداره!  چون جزء نیازهای حیاتی مملکت نیست، اگر هم روزگاری پیدا شد!!! بر و بچز دانشگاه شریف کافیند! چه کار می شه کرد! حق زندگی مال اینهاست!  دوستان حوزوی خوشبحالتون……..

ولی امروز خوشحالم، کلی با دادشی صحبت کردم! گفتمش که تو شکست نخوردی، یه بار افتادی زمین! باید پا شی! باید توی اعماق زمین ریشه کنی تا طوفان هم نتونه دیگه باعث افتادنت بشه! می تونی تو رشته های دیگه، که معمولا خیلی هم بهتر از رشته های  معروفه ، موفق تر بشی! خلاصه بعد از کلی کلانجار رفتن، آقا راضی شدند که اون رشته هایی رو که دوست داره بزنه! موندن برای سال دیگه تو این مملکت دیوانگی است! درسته غرورش شکست ولی امید وارم روحیه و امید واریش به آینده ای روشن در  کشوری نورانی و پر از فرشته هایی شبیه به ....! از بین نره! شکستن غرور آدم در بعضی موارد از پیتزا هم بهتره!

نمی دونم از کجا شروع کنم! می خوام از یه واقعیت زجر آور بگم ! از یکی از دوستان خیلی قدیمی.

پسری خوش تیپ! یه کمی خوشکل! درس نخون ! علاقه مند به خانوم های محترم و ...

یارو بچه محل مون بود! اولین باری که باهم رفتیم خیابون(آخرین بار هم بود،10 سالی می شه) تاره ، فیلم تایتانیک اومده بود! این بابا هم که این رو دیده بود! داشت از اون حرف می زد! این بچه خوشکل، مو قشنگ که همیشه خانواده اش از دست اش شاکی بودند حالا شده جزء حاج آقا ها! داماد یکی از فرماندهان عزیز سپاه! حزب اللهی خالص!

خیلی برام جالبه! اینکه میگن هر آدمی یه قیمتی داره، حرفی بی ربطی نیست! خیلی به این فکر  کردم که قیمت من چه قدره!

نمی دونم، اصلا نمی تونم بفهمم  که چطوری، پول وقدرت، آدما رو عوض می کنه ولی الان این سوال اصلا  برام مطرح نیست، سوالهای مهم تری تویه ذهنمه!

اون پسری که خیلی دنبال دخترهای مردم بود، فردا خودش کسی رو به جرم دختر بازی و ... می گیره تا ببرن ارشادش کنه!

اون پسره، فردا کسی رو به جرم عشق، سنگسار می کنه؟

اون پسره، به بچه هاش چه جوری اسلام رو می خواد یاد بده؟؟؟؟

اگه، فردا پسرش عاشق شد، چی کار می کنه؟

اون پسره از طرح امنیت اجتماعی دفاع می کنه؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 
 

امروز حالم بهتره! دیگه نمی خوام گله و زاری کنم. همه می دونیم که  گله کردن، کار احمق های بی دست و پاست که به جای اینکه از خودشون، انتظار داشته باشند از بقیه انتظار دارند. چه سود ! کار دیگری که از من بر نمی آد، تنها باید به فریاد زدن قناعت کنم، چه فایده که دارم از زیر آب فریاد می زنم.  سعی کنید به دو دلیل وقتی زیر آب هستید فریاد نزنید

 اولیش اینکه خفه می شید!

 دومیش هم اینکه ، صداتون رو حتی لجن های دور و برتون نمی شنوند! چه برسه به اینکه بخواد به گوش خدا برسه !

خلاصه آدم، دو راه داره، یکی اینکه زیر آب به تدریج خفه بشه، یا دهنش رو وا کنه تا زود تر بتونه از دست، لجن های ته آب خلاص شه ، با تموم اینها می خوام شاد باشم! شاد با رویای جامعه ای که مردمش هم رو نکشند! مردمش در برابر زشتی ها سکوت نکنند!

مردمی که آزاده باشند، دو رو نباشند و ...........

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 
 

جک جدید : هدف مسئولان بلند مرتبه ی کشور – تحقق اصل 44 قانون اساسی !!!

سیاست و اقتصاد، دو مقوله جدی است!(البته به نظر من). وای به روز مردمی که  اختیار این دو مقوله ارزشمند و حیاتی رو به دستی یک سری کاراکترهای طنز بسپرند! وای به روز ملتی که معاش مردمش رو به دست، نادانان های بی چیز بسپرند!

دولت خدمت گذار تلاش داره اصل خصوصی سازی رو که مثل دادن تنفس مصنوعی است برای اقتصاد فاسد دولتی ایران، اجرا کنه. جک اینجاست که اقتصادی که حجم اعظم به دست سپاه  افتاده! فکر ش رو بکنید دولت دست سپاه هیا ، زور دست سپاه، حالا بخوان این سفره  نعمت رو از این گروه قدرتمند بگیرند، اصلا اون هام به همین مفتی ها می دهن!

همین چند لحظه ی پیش که رادیو گوش می کردم : ایرانسل :"به مناسبت روز پدر با خرید هر سیمکارت یک عدد جایزه ، بگیرید" بلافاصله بعدش تبلیغ سیمکارت دولتی: دو نفر که ماشین شون تو بیابون خراب شده! یکی ایرانسیل داره اون یکی دولتی، ایرانسل خط نمی ده ولی دولتی آنتن میده!

اگه قراره این طور بخش خصوصی رو خراب کنید! پس چرا ........................؟ یا دتون رفته که بعد از  

اونهمه مشکلات، به زور پول نفت، آنتن های از رده خارج رو خریدید، اونهم تو چند سال؟ هنوز نتونستید یه سرویس اینترنت کشکی رو به راه بیندازید! چه برسه به .....؟؟؟؟؟

طفلی ایرانسل، اگه تو قطب جنوب سرمایه گذاری می کرد، بیشتر از اینجا براش سود داشت! یه مدتی هم آقایون شاکی شدن که چرا 20 درصد کارهای ایرانسل دست ایرانی هاست ! این20  باید 50 بشه. یکی از مسئولای ایرانسل هم می گفت: به خدا این تجهیزاتی که ایرانسل آورده،  پیش رفته تر از اونهایی است که ایرانی ها تو عمرشون دیدن! خیلی کم ایرانی پیدا بشه که بتونه این ها رو کنترل کنه

حرفم رو خلاصه کنم ، بیچاره ایرانسل!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

روزها به سرعت میان و میرن، این وسط ما هاییم که این قدر گیج و سرگرمیم که متوجه این مصیبت عظیم، نمی شیم، از دست رفتن جوانی آدم بدون کمترین تفریحی، بدون احساس امنیت، بدون حق عاشق شدن! درک نکردن لذت کار، لذتی که درس می تونه داشته باشه(همه مون به زور می ریم دانشگاه، کار هم اصلا به استعداد هات ربطی اگه گیر بیاد). ولی خدا رو شکر، پدر و مادرم نذاشتن  ما ها کمبودی حس کنیم، از خودشون کم کردن و ما رو تو اوج نعمت بزرگ کردن، فرق خوب و بد رو به ما نشون دادن، به خاطر اونهاست که بازم نسبت به خیلی ها،کمتر سختی رو درک کردم، از حداکثر تفریح، آینده و خیلی چیزهایی که یه جوون ایرونی می تونه درک کنه، آگاهی کامل دارم… گاهی فکر می کنم که فرشته اند ! یقینا آدم نیستند. این فرشته هان که باعث می شه یه آدم، حتی تو اوج خفقان، احساس خوشبختی کنه، لبریز از عشق بشه ، از زیبایی ها حرف بزنه، بدونه که گذر برترین فرشته های خداوند گاه گداری به  این زمین خاکی، غرق در اینهمه  کثافت و لجن، می افته. زمین هم سراپا شاد میشه، احساس سر خوردگی شرم نمی کنه، مطمئنم به خاطر این فرشته هاست که می تونه درد این همه  زخم چرکی وحشتناک رو که روز به روز زیادتر میشن،تحمل کنه. اگه اینها نبودند هر آن می تونست، از شدت این همه زجری که از ما ها، همون بنی بشر! می کشه هر لحظه منفجر بشه! فعلا که زنده است به خاطر بهترین مرحمی که خدای بزرگ رو زخمش گذاشته!

بعضی وقتها اتفاقاتی برام می افته که باعث می شه به خودم این حق رو ندم که از منظر یک آدم زجر کشیده با دنیا برخورد کنم! فقط می تونم بگم راجع به زشتی ها یه چیزاهایی خوندم. هیچ وقت فقر و انحتاط رو حس نکردم.

ظهری، طبق معمول داشتم کانال ها رو رد میکردم ، یه کانال داشت یه فیلم افقانی رو پخش میکرد، از اون فیلم هایی بود که معمولا همه رد می کنندش! ولی منه کودن! رو چه حسی نمی دونم از اون وسط تا آخرش رو دیدم،ضرر نکردم، داستانش محشر بود.

 

داستان راجع به یه دختر 23 ساله بود.وقتی کوچیک تر بوده با کس و کارش داشتن از دست جنگ، به خارج فرار میکردند که یکی شون می ره رو مین! خواهر بزرگش می مونه تا از اونی که رو مین رفته مواظبت کنه. اون دختر کوچولو، حالا شده یه دانشجو تو کانادا! نمی دونم چه طوری آگاه میشه که اون یارو که رو مین رفته، مرده، اوضاع خواهرشم اونقدر خرابه که قصد خودکشی داره. حالا من از اینجاش دیدم

دوربین یه محیط کثیف و سیاه رو نشان می ده! یه پسر بچه 12 ساله که داره وز وز می کنه، ملا عصبانی داد می زنه نه ، اینطوری نه ، بعد به یه دختر میگه تو بخون! یه دختری که از رو اصول باید 9 سالی بیشتر نداشته باشه ولی تو چهره اش به اندازه تمام غم هایی که چند صد نفر ایرانی، اونم تو 80 ساله عمرشون کشیدن، غم بود. دو خطی از قرآن رو میخونه، یارو رو می کنه به پسره میگه حالا بخون بازهم نمی تونه، ملا با عصبانیت میگه چرا درسات رو نمی خونی، برو از کلاس ام بیرون، تو اخراجی. بعد دوربین میره عقب تو یه دخمه تاریک 200 تا  آدم رو به زور جا کردن، یه سری بچه ی کثیف و سیاه و بدبخت، از دیدن این منظره احساس افسردگی بر آدم غلبه می کنه! و واقعا هم جای تاسفه، شخصا با قرآن هیچ مشکلی ندارم! ولی مدرسه با کلاس قرآن فرق داره! گناه اون بچه چیه؟ چرا ؟ اگه چند صد کیلو متری اون ورتر به دنیا می آمد، این وضع رو نداشت،تو اروپا بودش! از مهم ترین نیاز هر انسان، که اونم آشنا شدن با علومه و تلاش برای زندگی بهتر برخوردار بود. واقعا اراده ای که میگن خدا به  انسان داده بی معنی میشه! بچه ای که باید بازی کنه وشاد باشه ! دنیا و قوانین حاکم به اون رو تجربه کنه ! یواش یواش با ریاضی و علوم  آشنا شه!(اینها علامیت تاسفه) حتی اگه مغره اینشتن رو داشته باشه باز هم ده سال بعد می خواد چی کار کنه؟ خیلی بکشه خودشو قانون جاذبه رو فقط، حس می کنه! اگه پسر باشه باید بره جنگ،عملگی و زراعت و مصرف تریاک و ...

اگه دختر هم باشه باباش تو 13 -14 سالگی میدش دست یه نره خر عوضی لااقل 30 ساله تا، رسما اون انسان معصوم رو تبدیل کنند به یک مرده متحرک و حتی همون علمی رو هم که تو مکتب خونده، نمی تونه به فریادش برسه! البته اگه تو همون سنین پایین نمیره!

پسری که از حق تحصیل نزد ملا محروم شده، می ره دنبال کار که قهرمان داستان رو می بینه دختره که اسمش "نفس"(اسم واقعا با معنی است نفس سبب زندگی میشه، قهرمان ما هم میخواد زندگی خوب رو به خواهرش هدیه کنه)رو می بینه. با 50 دلار راهنمای دختر میشه برای رسوندنش به قندهار. از برکات جنگ بر سر دین یا ... سر راه به چند تا اسکلت می رسند، پسر بچه ای که باید بازی کنه، از زیبایی های دنیا در بهترین سالهای عمرش برخوردار بشه! با دیدن یه سوسک از ترس خودش رو خیس کنه! از اسکلت نمی ترسه ! می ره و انگشتری که تو دست اسکلته رو در میاره، دختره از محل با وحشت فرار کرده! پسره به اون میگه یه دلار از من بخرش!!!!!!!!!

تو راه دختره از یه چاه آب می خوره، مریض میشه. حالا دوربین می ره تو مطب دکتر!

یه پارچه با یه سوراخ به انداره ی دهان باز انسان!!!!  یه دختر بچه وسط پارچه ی آویزون ، مادرش اون ور پارچه،یه دکتر خر ریش طرف دیگه. دکتر می گه: بگو چه ته!با اینکه با وجود پارچه صدا به راحتی به زن می رسه، دختره می پرسه: چه ته! زن میگه: دلدرد دارم، دخترش به دکتر می گه: دل درد داره! همین روند ادامه داره! تا دکتره به دختره می گه بگو دهنش رو بیاره جلوی سوراخ وباز کنه و ...

واقعا زن های ایرانی کم لطف اند که به نیروی محترم انتظامی که قصدی جز بهشت رفتنشون رو نداره اعتراض می کنند! خدایاااااااااااااااااااااا....اااااااااا  چرا به اسم دین، این فجایع رو می کنند! چرا از دینت دفاع نمی کنی.

حالا دختره سرو کله اش پیدا می شه !  همون کثافت کاری های قبلی تکرار می شه تا دختره یه کلمه انگلیسی از دهنش می پره! دکتر هم با انگلیسی با اون صحبت می کنه! به دختر میگه پسره رو  دک کن،کمک ات می کنم اینها زندگی سختی دارن، شاید حتی تو رو هم بفروشه به یه پول سیاه، من کمک ات می کنم(ایرانی جماعت اینجا فکر می کنه که مرده سر زنه کلاه گذاشته و می خواد بهش تجاوز کنه  یا طرف رو لوح بده،حق ام داره، ما ها درک کردیم که به چشممون هم اعتماد نکنیم، از طرفی مردم جنوب غرب آسیا رو با این مشکلات، تو کف همه چیز گذاشتند مخصوصا جنس مخالف)

ولی یارو دکتره، شهروند آمریکا بوده، دختر از اون می پرسه من واسه خواهرم امدم تو چی! مرده میگه من واسه پیدا کردن خدا اومدم ! ولی تنها چیزی که اینجا نیست خدا . راست میگه، تو کشور ما و اطراف ما از همه جا ها بیشتر سنگ مذهب رو به سینه می زنند(فقط مسلمون ها نه) ولی واقعا، چیزی به اسم خدا رو نمی شناسند! خدا یه نماد شده واسه حکومت و کاسبی بعضی ها و استثمار شدن گروه های دیگه! خدا که تو ذاتش رحمته، رو تبدیل کردند به یه عامل عامل وحشت!

دکتر و دختره، آماده ی رفتن میشن، دکتره یه کلت بر می داره و میگه
:"این اسلحه تنها نماد زندگی مدرنه که به وفور هم جا یافت می شه" واقعا هم  یعنی از تصفیه کردن آب خوردنشون هم واجب تره؟

خوابم میاد می رم، رو اوج آخر داستان

دختره تو کل فیلم به جز ، وقتی که با پسره یا دکتره است یه پارچه سیاه رو خودش انداخته که جلوی چشمش یه تور سیاهه، تن همه ی زنها هست! به اسم برقع!

خودش رو می اندازه تو یه کاروان عروسی که به قندهار میره! پلیس های- فکر کنم طالبان- تو راه می گردنشون.یکی رو که یک کتاب دستشه میگرن! یکی دیگه ساز دستشه! قهرمانه ما هم یه واکمن داره! آخر سری دوربین ، دید زن رو نشون می ده. یه تصویر از محیط با یه سری  چهارخونه های سیاه رنگ ! چیزی که زن های افقان از دنیا می بینند.! تور برقع.  رسما قهرمان داستان ما افتاد تو زندون! فیلم با این جمله دختر (که  احتمالا طالبان به زور زنش می کنند و دستگاه جوجه کشی و کلفتی )تموم میشه

"همیشه سعی می کردم از چیز هایی که منو به عنوان یه آدم، محدود می کرد  پرهیز کنم، اما الان دیگه افتادام تو زندون برقع"

به نظر شما چه به روز این بدبخت می آرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با اینکه سرد و افسرده نوشتم ولی سرشار از امیدام! می خوام بهترین زندگی رو به خودم و اطرافیام هدیه کنم

 

همچنان خواهم راند
 دور بايد شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
 كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
 كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
 قايقي بايد ساخت

                                    "سهراب جونم"         !         

.................

..........................

...............

؟؟

؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

امروز می خوام یه قسمت از متن یه شاهکار ادبی رو اینجا بزارم. از برتولت برشت! فوق العاده زیباست! اگه بگم تا حالا 200 بار خوندمش دروع نگفتم!هنوز هم عاشقانه به انتظار

201 امین بار ام. مخصوصا وسط هاش که به اوج می رسه ! می فهمی که سکولار بودن چه قدر خوبه و بعضی آدم ها چه قدر وحشتناک! امید وارم خوشتون بیاد!

 

 

اگر کوسه ماهی ها انسان بودند؟

دختر کوچولو مهماندار کافه از آقای کوینر پرسید : " اگر کوسه ماهی ها انسان بودند، آن وقت نسبت به ماهی های کوچولو مهربان تر نبودند؟"
او در پاسخ گفت : یقینا، اگر کوسه ماهی ها انسان بودند، برای ماهی های کوچک دستور ساخت انبار های بزرگ مواد غذایی را می دادند. اتاقک هایی مستحکم، پر از انواع و اقسام خوراکی، از گیاهی گرفته تا حیوانی. ترتیبی می دادند،تا آب اتاقکها همیشه تازه باشد و می کوشیدند تا تدابیر بهداشتی کاملا رعایت گردد. به طور مثال اگر باله ی یکی از ماهی های کوچک جراحتی بر دارد، بلافاصله زخمش پانسمان می گردد تا مرگش پیش از زمانی نباشد که کوسه ها می خواهند.

برای جلوگیری از افسردگی ماهی های کوچولو،هرازگاهی نیز جشنهایی برپا می کردند. چرا که ماهی کوچولو های شاد،خوشمزه تر از ماهی های افسرده اند.

طبیعی است که در این اتاقک های بزرگ، مدرسه هایی نیز وجود دارد. در این مدرسه ها چگونگی شنا کردن در حلقوم کوسه ها، به ماهی های کوچولو آموزش داده می شود. به طور مثال، آنها به جغرافی نیاز داشتند، تا بتوانند کوسه ماهی های بزرگ و تنبلی را پیدا کنند که گوشه ای افتاده اند.

پس آموختن این نکته، موضوع اصلی،  تعلیمات  اخلاقی ماهی های کوچک بود. آنها باید می آموختند که مهمترین و زیباترین لحظه برای یک ماهی کوچک، لحظه قربانی شدن است. همه ماهی های کوچک باید به کوسه ماهی ها، ایمان و اعتقاد راسخ داشته باشند. به خصوص هنگامی که وعده می دهند، آینده  ای زیبا و درخشان برایشان مهیا می کنند. به ماهی های کوچولو تعلیم داده می شد که چنین آینده ای فقط با اطاعت و فرمانبرداری تضمین می شود و از هر گونه گرایش پستی، چه به صورت مادی گرایی چه مارکیسیستی و حتی تعلیمات خودخواهانه پرهیز کنند و هرگاه یک از آنها چنین افکاری بروز داد بلافاصله به کوسه ها خبر داده شود.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 

بازهم یه روزه دیگه، مثل بقیه روزهایی که داشتم یا خواهم داشت ! راستش خیلی دلم گرفته. همیشه از تکرار می ترسیدم، به خاطر همین، خیلی مواظب بودم گیر روزمرگی نیفتم، چه فایده نا خواسته روز و شبام داره تکراری می شه. ولی هنوز زیاد تو این باتلاق فرو نرفتم. مطمئنم واسه خلاصی از این باتلاق یه راهی پیدا می شه!

خدا رو شکر که هنوز درسام و کامپیوترم هستند! حداقل سرگرمی خسته کننده و یکنواختی نیستند. همین که هر شش ماهی چند تا کتاب خفن جدید را می زارن جلوی آدم، جای خوشانسیه ! مخصوصا ......... یه شش ماهی آرزوی مرگ می کنی که اونم حس متفاوتیه!

کامپیوترمم رو که قربونش برم!عشق منه! سیخ کاری کردنش، هم جالبه هم این که، این قدر جاهای زیادی برای سیخ کاری داری که هر روز می تونی با یه جاش ور بری! تمومی نداره!

همیشه به این فکر می کنم که اگه این دو تا نبودند من چه خاکی می بایست به سرم می ریختم!

ولی همه ی دل تنگی ام فقط به خاطر روز مرگی نیست. از دور و برم هم شاکی ام.

همیشه دور و برم شلوغه،پر از آدمهای متفاوت ولی چه فایده، حس می کنم تنها ترینم. دوست خوب و بد خیلی دارم ولی بازم تنهام. حتی دوستام برام تکراری شدن. مطمئن ام که اونا هم فکر نمی کنند یه پسر همیشه شلوغ و خندون که همه چیزو و همه کس رو به بازی میگره(البته که اذیت نه! ) می تونه این قدر تنها باشه! تنها به این معنی که حرف دلش رو همیشه بریزه تو دلش،بعد یه قفل خفن! بزنه رو در دلش! بعد هم خودش وایسه جلوی در، که مبادا این حرف های بی ارزش و مضحک (البته به نظر مردم ) به بیرون نفوذ کنه. البته اون کار بدی هم نمی کنه. درصد زیادی از آدما اصلا لیاقت در دل کردن و ندارند و همینطور شعور کافی اش رو.

چون واسه خیلی ها، اصلا مهم نیست که بقیه چی می کشند، این مهمه که چه جوری می تونند تویه این زندگی سگی، پیشرفت کنند. حالا یکی با سکوت کردن در مقابل ظلم این لجن ها و چشم پوشی از زشتی ها  سعی می کنه که صبح تا شب، سگ دو بزنه و سر این و اون رو کلاه بزاره، بلکه بعد چندین سالی به حداقل نیاز هاش برسه!نیاز هایی که حق طبیعی اش بوده(البته نه از نوع انرژی هسته ای) و لی هر کاری که بکنند  بازم تو کف آزادی و زندگی خوش باید بمونند.

نوع دیگه آدما، اون هایی اند که داوطلبانه به سپاه شیطان می رن. در خدمت گذاری به شیطان عزیز کم نمی آرند. به اسم خدا عقده ها و کمبود هاشون، رو خالی می کنند. نمونه اش هم ، دور و بر همه به  وفور یافت می شه.فکر نکنم ایدئولوژی پشت اینها باشه.اینها از بروبچز حزب باد تشریف دارند.جا تون خالی تو یه شب ، محبت شون داشت نصیبم میشد، خدا رومرو بوسید از دستشون در رفتم. فرض کنید دارید راست راست راهتون رو می رید که 5 تا برادر بخوان ببرن ارشادت کنند! چه کار خوبی می کنند! سلطه به یه مشت خر !

نوع دیگه، نمی دونه که رفته طرف شیطان عزیز! لزوما این طبقه از افراد(که زیاد نیستند) اصلا فکر نمی کنند! صبح تا شب دست به دعان! طوری که مطمئن ام حتی نمی دونند دعا راجع به چی هست مثلا اگه یه صفحه کامل رو براشون فهش ناموسی بنویسس و بگی حاج آقا یا حاج خانم این دعای 2007 رو دیدید ، می خونند و زار زار اشک می ریزند و بعد اش هم می گن پسرم، خدا خیرت بده! روحم رو جلا دادی! الان تو آسمان ها سیر می کنم! (پس نتیجه اخلاقی : اگه کار ندارین بزنید تو خط دعا های جدید و آپ تو دیت. به خدا به اندازه حقوق یه دکتر الکترونیک یا مکانیک، نون داره !)  خدا هم دست رد به سینه شون نزده ! از آسمون رحمت برآشون میآد. حالا بیا درس بخون و جون بکن ! تو این وانفسایی که مردم نون شب شون رو  ندارند یه بابایی رو دیدم  که دعا به جون همه شون می کرد. مثل دیوانه ها بی اختیار!

گفتم خوب شنگولی حاجی. گفت چرا نباشم! سی چهل واحد خونه دارم داد ام  اجاره( جدا از بالاخونه اش!) چند تایی زمین کشاورزی ام دارم تو یه جایه خوش آب و هوا ، تو دلم گفتم  خوب داری به ریش همون میخندی!بخند که حق مسلم توست!

یه نوع دیگه، یارو می شینه یه گوشه ای به امید یه ناجی ! مثلا امام زمان! البته من به یه اومدن منجی اعتقاد دارم از نوع راسخش! ولی  اینو نمی دونند که تو وجودشون هم یه امام زمان هست! دوست دارن یه زندگی خوب رو خدا یا نماینده خدا دو دستی تقدیمشون کنه! اگه انجلینا جولی رو هم یه چند وقتی صیغه شون بکنه،  بیشتر دعاش می کنند.

 

یه گروه دیگه ام ، همیشه همه چیز داره ولی باز ناراضی! مثل یکی از دوستام ! به همه جا رسیده ولی روز به روز اظطرابش بیشتر می شه!خودش هم می گه:" نمی دونم چی میخوام. به هر چی که می رسم ارضاء نمی شم "!

یه گروه ام می زنند به در بی عاری!بی خیال دنیا! خوش میگزرونند با همین امکانات زیادهم!،  سر خوشند!

این آدما که هر کدوم به فکر خودشونند، نه تنها ارزش در دل کردن رو ندارند، بلکه تازه وقتی در کنارت هستند، به وحشت می اندازنت.

آدم هایی که ارزش درک آزادی و رو ندارند. دوست دارن به شون ظلم بشه. جالبه که دوست دارن همیشه یک اسطوره پیدا کنند(واسه همینه آخوندها  رو یه زمانی تا کجا ها بردنشون) غافل از اینکه هیچ وقت، فکر نکردند که چرا باید بقیه رو خدا کنند. فکر می کنم واسه اینکه نمی خوان باور کنن که یه دنیا استعداد دارن! نمی دونند که نباید به بقیه تکیه کنند!

خلاصه خیلی کم اند افرادی که فکر کنند، به اینکه این چیزهایی که دنبالشونند اونم وقتی روی اینهمه نفت خوابیداند از کمترین نیاز هایی است که دولت خدمت گذار باید براشون فراهم کنه ولی چه فایده از بس فکر کردن آنتیک و یونیک شده اون افرادی که زحمت فکر کردن رو به سرشون راه می دن رو می برن موزه اوین! مثل اسانلو بدبخت یا مرحوم سیرجانی و اکبر محمدی یا باطبی و هزاران آزاده و شهید راه حق دیگه. البته خیلی غلطه که فکر کنیم دولت خدمت گذار نیست! عشق و نوع دوستی عزیزان به عرب های بدبخت، ستودنی است.

همین الان که دارم می نویسم، فرزاد حسنی پاچه خوار با سردار رادان عزیز دارن راجع به حمایت مردم از طرح امنیت اجتماعی شون( 99.99 درصد ناقابل) و اینکه مردم چه جوری از تجاوز به ناموس شون توسط  مزدوران جان بر کف حمایت کردند(با سکوت شون واقعا همکاری کردن) و اینکه این رفتار زننده با زنان عزیز ایرانی رو باید تشدید کنند، و یک سری چرندیات دیگه ای که چپ و راست بلغور می کنند، حالم رو از هر چی آدمه بهم می زنند.

ولی فرزاد پاچه خوار، عوضی، تویی که پول برات اینقدر ارزش داره که تا یه آخوند رو می بینی به چه چه می افتی، فکر کردی مردم نمی شناسنت! این بشر داره با لحن بدی با پاسداری که الان شده رئیس پلیس، صحبت می کرد اونم تو رسانه ملی!!؟؟! تو رسانه ای که رئیسش  حاج عزت پاسداره، اطلاعاتی قدیمی سپاه!  چه طور این امکان داره؟ مگه اینکه از قبل با پاسدارهای عزیز هماهنگ شده باشه البته فداکاری در راه اسلام تو خونه این عزیزانه! با این کار قصد دارن به مردم بگن که کسایی هستند که اعتراض کنند. شما طبق معمول خفه شید!!!!

 

نمی خوام بگم که من آدم روشنفکری ام یا ... ولی اونقدر  احمق نیستم  که کلا لال بشم. لااقل همیشه سعی کردم که دور و بری آم رو  آگاه کنم ! بگم که ظلم رفتنی است!

فقط بیرون کردنش دست ما ها رو می بوسه!

ولی مردم روز به روز بدتر می شن! یادم نمی ره. اون سال اولی که اومدم دانشگاه، محیطی بود متفاوت از جامعه!  حداقل پانصد نفر آدم آزادی خواه دور و برم بودند،آدما شادتر بودند ولی الان همه رو افسرده کردند. هر کی یک گوشه! به طرز بدی همه رو به جبر عادت دادند، یاد دادن که اگه جایی حقی ضایع شد، خفه بمونند. اگه مسئول محترم که مدرکش در حد نهضت ام نیست مثل حیوان اونم با یه دانشجو فوق لیسانس، رفتار کرد باید به روشون نیارند! جالب اینجاست که چند روزی به جای غذای ظهر، نون پنیر می دادند، هیچ کسی چیزی نگفت، هیچ کس نگفت که ما هفته ی قبل  غذای دیگه ای رو رزرو کرده بودیم.

ولی اصلا مهم نیست، زندگی می گذره. از اینکه چیزی، عوض بشه ناامیدم.

چند روز پیش، تلویزیون دولتی، برنامه رو گذاشت به اسم "به اسم دموکراسی"

با سه تا بازیگر بدبخت، هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو، کیان تاج بخش.

دلم واسه دکتر اسفندیاری خیلی سوخت.اینجورکه شنیده ام،  زن 62 ساله اومده عیادت مادر بدبختش که حالش خیلی بد بوده. اون وقت این بی مرام ها ، نه تنها این زن پاک رو شکنجه کردند، چی به روز اون مادر بدبخت آوردند که به جایی که بقیه نگرانش باشند اون برای سرنوشت دختر بیچاره اش چه زجری باید بکشه.

در راستای اعترافات این سه بزرگوار بعد از سه ماه، من میخوام اعتراف کنم!برادر های دل نازک و مهربون و بی آزار و انسان دوست  اطلاعاتی!می خام اعتراف کنم!

می خام اعتراف کنم که من اصلا به انقلاب مخملی اونم به این زودیها. اونهم از این مردم،  که اگر بنزین رو یه لیتر در ماه کنید اونهم لیتری دو هزار تومان ( واسه هر ماشین! که از شما بعید هم نیست!) به خدا بازم دعا به جونت می کنند. یه دلیل دارم که نگید بدبینم! همتون این رو تجربه کردید

یکی از همکلاسی هام می گفت تو شهرمون تو انتخابات شورای شهر، یارو روضه خونه سه ونیم برابر نفر دوم رای آورده بود. یعنی اختلاف رای وحشتناک.جالب اینجاست دکتر و مهندس ها نفر دهم هم نشدند. اونهم با یک هشتم رای اون حاج آقا! دولت کسی رو که بخواد با هزار تا رای بیشتر از بقیه می تونه بیاره رو کار نه اینکه با ...هزارتا رای، پس مردم اکثر جاها همینها رو می خوان. اصلا لائیک شدن این جوامع عرب زده غیر ممکن و خنده داره! اون هم تو جا هایی که مردم سرنوشت و آینده و رایشون رو به هزار تومن می فروشند. که ناشی از شعور و سواد اکثریت جامعه ای ایرانی است(البته به جز چند شهر بزرگ).

شعور و سواد کم این مردم درمونده هم، از فقری ناشی می شه که به اونها تحمیل می شده. البته این که اولین بار کی احمق بودن این مردم رو فهمید، نمی دونم، فقط می دانم کار آخوند کثیف نبود. ولی این اراذل خوب راه سلطه به افکار مردم رو فهمیدن ولی چه فایده، حریف مقابله با این رشد سریع علم نمی شند! حقیقتا ترس اینها از ماهواره ها و اینترنت به این دلیل نیست که واسه آینده ما اونم تویه اون دنیا، نگرانند، بلکه از آگاه شدن یه مشت خر که خیلی خوب بهشون سواری می دن هراس دارن. می دونید که باسواد اونی نیست که خوندن یاد داره، باسواد کسی که این خرافات و دروغ های این ها رو قبول نکنه یعنی شعور داشته باشه(چون اکثر آخوندهام سواد خوندن رو دارن!) و همین طور برای رهایی از این ظلم وآشنا کردن مردم با یه خدای مهربون تلاش کنه، پروردگاری ورای این خدایی که اینها به مردم نشون می دن. یه قصاب ظالم که مثل سگ پاچه می گیره! خدا چهره زیبا رو نیافریده که این خدا نشناس های بی هنر، زیر پارچه ای متعفن و چرک آلود به زوال و فنا برسوننش. خدایی که من می شناسم ،خدایی که دنیا زیبایی رو بر اساس ریاضیات زیبا تر آفریده،(به خدا شاگرد اول نیستم! ) چه فایده که آخوند از این چیزها سر در نمی آره، به همین خاطره که همیشه مردم رو از دنیا می ترسونه! آخه احمقها اگه خدا واسه آدم(نه شما) مو خلق کرد، چرا باید دستور بده که زیر چادر و روسری مخفی بمونه. بدن انسان زیباست چه مرد چه زن! چرا باید زیر یه تن لباس مخفی بشه! این حرف آخوندهای شپش، به این خاطره که چون خودشون به جز دمبه اونم از جنس نفت! چیزی ندارند و واقعا هم زشته که فیگور چربی بگیرند، باید امر به معروف که یعنی پوشاندن چربی زشتشونه بکنند.

سر یکی از کلاس های عمومی و پر از چرندیاتشون،یه دختر چادری کنفرانسی داد که  حالم به هم خورد از هر چی دختره! طرف (خیلی هم زشت بود) رفته بود پای تخته و میگفت : ما باید حجاب داشته باشیم تا مردای جامعه مون، حشری نشن!وسوسه نشن! بعدش هم می گفت ارزش ما بیشتر از این حرفاست.

یکی نبود بگه فاحشه احمق، این جور که می گی جز یه کلفت واسه مرد چیزی نیستی! مخصوصا اینکه کلفت فرمانبرداری هم هستی! خاک بر سرت که خودت رو بازیچه دست مردت گرفتی! یعنی مردت تو رو مثل اسباب بازی خریده واسه سکس و  کلفتی!بعد هم نه که دوست نداره اسباب بازیش به دست بقیه بیفته! روش یه پارچه سیاه می کشه تا که  سرکار  رو پلم کنه! بعد هم تازه به حکم دین اونم بعد از چند سال که به اون حال دادی و اسباب بازی تکراری شدی، سرت هوو می آره.شاید هم مجبورت کنه باهاش تو یه خونه زندگی کنی بعد هم آقا  5 تا 6 همسر دیگه اختیار نمایند!  و خونت رو تبدیل کنه به فاحشه خونه! بدبخت، پاکدامنی و نجابت تویه قایم کردن خودت از آدما نیست! حتی تا حالا فکر نکردی که چرا این پارچه سیاه واسه مردا نیست! چون از نظر آخوند جماعت تویی که جز آدما نیستی ! تو اسباب بازی سکسی مردت می شی یا هم هستی! شوهر می کنی می شه بابای دومت! خیلی بهتره به جای این چشم هم چشمی هایی که تبهرت  تو این رمینه ها ستودنی است، تلاش کنی انسانیتت رو بدست بیاری! اسباب بازی زشت!

راجع به انقلاب مخملی در ایران و پیدایش ترس این عزیزان از دانش و فکر به جز افکار شیطانی که بمب اتم و ... منجر بشه! تو وبلاگ این زیری اطلاعات کاملی اومده من که خیلی حال کردم

 http://mkafashi.mihanblog.com/

ولی می خوام روی یه جمله اش بحث کنم و این پست رو تموم کنم، جمله ای از رهبر جمهوری اسلامی! جمله گویاست، تمام  مطلب رو با یه نگاه اجمالی هم می شه درک کرد. از طرفی ترس رو بر انداممون موندگار تر می کنه و از طرفی هم آدم رو به تلاش برای آزادی تشویق می کنه! می فهمی که .........

«انقلابی اساسی در تمام دانشگاه های سراسر ايران به وجود آيد و اساتيدی که در ارتباط با شرق و غرب اند، تصفيه گردند و دانشگاه محیط علم شود برای تدریس علوم عالی اسلامی».

آره، بازم علوم اسلامی! علومی راجع اینه که پیامبر دین از کجا ی گوشت گوسفند بیشتر خوشش می آد. یا می گه اگه کافری رو دیدید بکشدیش، بعد هم به ناموسش تجاوز کنید، مال خودتونه ! ازشون کار بکشید! نه تنها حلاله بلکه ثواب هم داره!

خیلی دلم گرفته ولی خوشحالم که همش رو نریختم تو دلم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 
                                                                 http://www1.pic27.com/out.php/i21461_Linebuttom.jpg" style="width: 304px; height: 12px" />