تبليغاتX
فرياد زير آب
 









                                 فرياد زير آب
                                    در دل هاي يك بيكار!

پیشانی صاف

     نشان بی دردی ایست

                    آنکه آهسته در خیابان قدم برمی دارد

                                خبر هولناک را نشنیده است

 راستی که به دورانی سخت تیره، روزگار می گذارنم

         من

            برتولت برشت

                  از میان جنگل های سیاه می آیم

 

 

این چند روزه حال بدی دارم! نمی دونم چه گناهی مرتکب شدم که وسط این جنگل، به دنیا اومدم! حالا تنها آرزوم این شده که واسه یه لحظه، غار نشینی – مرحله بعدی پیشرفت! انسان – رو تجربه کنم! این جنگل مخوف، به جز تیره بختی، ثمره ای برام نداشته! جنگلی که توش حتی قانون جنگل رعایت نمی شه!!! فکرش رو بکنید؛ سوسک و مگس وخوک و ... – بقیه اسامی رو شما بگید!! - خون شیر و پلنگ هاش رو کردند تو  شیشه!!!

 از اوضاع جنگل که بگذریم،  به تمام شدن مراسم حج می رسیم. من با خود حج کار ندارم، ولی از دست بعضی آدمهایی که میرن حج، خیلی کفری ام! به همین خاطر می خواهم یه خاطره از ثبت نام عمره چند سال پیش بگم! اوائل باورش  سخت بود ولی انکارش نمی شه کرد چونکه با چشمای خودم دیدم! شاید یه روز بتونم هلوکاست رو نفی کنم ولی نمی تونم منکر چشم هام بشم!!

 ساعت شش صبح بود و همه جا  سرما بیداد می کرد. روز قبلش رسانه های دولتی اعلام کرده بودند که ثبت نام عمره از فردا صبح شروع می شه و به هیچ عنوان پیش ثبت نام و رزرواسیون و زیرمیزی و مرگ و درد و .... نداره. صبح زود که اونجا رسیدم متوجه صحنه ای دلنشین شدم!  فکر نمی کنم، قادر باشم عظمت اون منظره - آسمانی – رو تو قالبی از کلمات بی جان و به اون نحوی که شایسته است، بیان کنم ولی مطمئنم، درد و نفرتی که بعد از اون بر من چیره شده بود رو می تونم به همون دهشتناکی که بود بیان کنم! این جا بود که من هم خدا رو دیدم و هم شیطان رو – متاسفانه –

 بریم سر اصل مطلب!!

 با اینکه هوا بارونی و سرد بود، صف طولانی تشکیل شده بود. افرادی که تو این صف بودند، تقریبا روستایی بودند و یا از پایین شهر! زیبایی داستان ما این بود که چندتایی از روستایی ها، تشک انداخته بودند و شب قبلش رو، کنار در دفتر کاروان، خوابیده بودند. تو هوایی سرد که حتی سگ هم دنبال یه سرپناهی می گرده و این قدرت عشق رو تحسین می کردم، واقعا اعتقادات چقدر زیباست و قدرتمند - البته اگه مهار بشه، یعنی لیبرالیسم کامل -  حدود نیم ساعت بعد، اعلام کردند که ثبت نام تکمیل شده! 40 نفر هم، ثبت نام نکرده بودند، ظرفیت کاروان هم چند برابر این تعداد بود، یکی از پیرمرد های روستایی که شب رو هم همونجا گذرونده بود، گریه می کرد و می گفت که من پیرم، تو رو خدا اسم من رو هم بنویسید، شاید تا سال دیگه زنده نباشم! این پول رو با هزار بدبختی، - بعد این همه سال - جور کرده ام!! همون جا با خودم گفتم تو روحتون  ر...  شما که گفتید ثبت نام قبلی نداریم!! بعد یه مدت متوجه شدم که درست حدس زدم،خیلی از این حاج آقاهای پولدار و با نفوذ و ... روزهای قبل با یه تلفن ساده، جا رزرو کرده بودند و از اونجا که پول دارند و هر سال هم با ایل و تبارشون میرن و زور هم که دارند و اونهم بدون تحمل سرما ......................

نمی دونم کار اون پیرمرده به کجا رسید ولی این رو مطمئنم که این حادثه رو با چشای خودم دیدم!! صبح همون روزی که رفته بودم خونه دوستم تا یه کتاب ازش بگیرم! همون دوستی که خونشون کنار اون دفتر شیطانی بود. خلاصه حاج آقاها ! هم اونهایی که با پول حلال میرید و هم اونهایی که با پول حروم، هم اونهایی که از ته دل میرید و هم اونهایی که برای گرفتن لقب حاج آقا!

حجتان مقبول      سعیتان مشکور

  واسه ما هم دعا کنید، خیلی دلم گرفته  J

 

بریم رو موضوع دوم

لینک این خبر رو تویه وبلاگ دیدم

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8609230271

عنوان خبر اینه " نفرات ممتاز بسيج دانشجويي بدون كنكور ادامه تحصيل مي‌دهند"

 

حالا یه نفر رو در نظر بگیرید که می خواد تو یه رشته تاپ کنکور ارشد – مبسر!! - بده!! طبیعتا تعداد شرکت کننده ها بالاست ولی پذیرش 15 نفر!!!!! طبیعتا یه سهمیه ای به اسم رزمندگان داریم! 2 نفر!! ایثار گران هم 2 نفر! شهدا هم 2 نفر! بسیجیان هم که امسال زیاد شده 4 نفر!

اون یه نفر بهتر درس رو ول کنه بره بسیج!! 5 نفر فقط از طریق کنکور پذیرفته میشن!! ولی با تموم این حرفا و این کارا نمی تونند دانشگا ها رو آروم کنند! قول شرف می دم!! چونکه حتی درس رو هم بی ارزش کردند! مثلا واسه من حتی مهم نیست! بالاتر بودن مدرک تحصیلی تو ایران یعنی سخت تر پیدا کردن کار! فقط لیسانس!!

 امسال پریزیدنتمون، حاج دکتر محمود احمدی نژاد هم مکه تشریف بردن! با هیئت همراه ! تا اینجاش ربطی به من نداره!!! خودشون اعلام کرده اند که این سفر حداقل  سیصد میلیون واسه ملت همیشه در صحنه آب می خوره!!! سفری شخصی، که سیاسی نیست!! حقوق رئیس جمهور هم تو هشت سالش اونقدر نمی شه ، البته راجع به ارزون بودن گوجه های بقل خونه ی رئیس جمهور – سعد آباد – و صرفه جویی که از این بابت حاصل می شه فکر نکردم ولی تا اینجاش هم بمن چه!!!

یه مسئله ریاضی!!! 60000 ایرانی گرسنه داریم! هر پرس غذا رو هم 5000 تومان بگیرید!!! چقدر پول نیاز داریم؟؟؟ آفرین سیصد میلیون تومان ناقابل!!

سوال دوم: 60 ایرانی آرزوی یه با رفتن مکه رو دارند و هر کدوم 5000000 خرج دارند؟ چقدر می شه!!!

 در باره فرمایشات رئیس جمهوری که گرونی رو انداختند به گردن کاهش ارزش دلار هم این رو باید به ایشون یادآوری کرد که شما بودجه امسال رو با 35 دلار  برای هر بشکه در نظر گرفتید نه 90 دلار! به نظر نمی رسه 15 درصد کاهش دلار - که فکر هم نمی کنم درست باشه - دلیل خوبی باشه!! در ضمن اقتصاد ایالات متحده از زمان بوش رشد خوبی داشته به طوری که اگه رسوایی جنگ نبود، حتما از دوباره جمهوری خواهان رای می آوردند!!!! اگر چه تا حالا تو ایالت آیوا اینطوری شده – البته شنیدم!! مطمئن نیستم!!-

  بیست و چندمین کاغذ پاره حقوق بشر – همون قطحنامه به زبان حکومتی – بر علیه ایران و در مجمع عمومی سازمان ملل به تصویب رسید!!! عالی شد ، یه افتخار دیگه به افتخاراتمون اضافه شد!!!

 دو روز پیش که تو راه بودم، یه دختر کوچولوی – تازه به حرف اومده بود -  خوشگل و ناز و با چشمای آبی خوشرنگ و درشت، اونهم از یه پدر و مادر زشت!!! تو صندلی جلویی من نشسته بودند ، هر بار که منو میدید میگفت  دادا

کلی بهش حسودیم شد! نه به فکر آب ونونه، نه هدفی داره، نه عشقی داره نه می دونه درد چیه!! یه عروسک بی همتا بود، آخرش هم نفهمیدم ژن غالب و مغلوب چه صیغه ای دیگه!!!! از همچین پدر و مادری همچین دختر هلویی!!

کلی بهش فکر کردم؛ در آینده این دختر کوچولوی ناز

دکتر مهندس میشه؟

کلفت میشه؟

به زور شوهرش می دن؟

پشت کنکور می مونه؟

مخ یه پسر پولدار و خوشگل و شاهزاده ی قصه ها رو می زنه و....؟

بازیگر معروفی میشه؟

به زور چادر سرش می کنند و تو خونه حبسش می کنند؟

بزرگ میشه مریض می شه؟

خدای نکرده سرطان نگیره؟

معتاد نشه؟

شاید هم یه ورزشکار توپ شه! از این خانم هایی که با چادر می رن مسابقات تکواندو!!

شاید عاشق بشه و به عشقش نرسه؟

شاید شوهرش فقیر باشه و سختی بکشه؟

شاید دربدر دنبال کار بگرده و اونهم با زیر 50 تومن حقوق ؟

شاید خیلی دلش بگیره و خودکشی کنه؟

شاید به خاطر سلام کردن به دوست پسرش، بهش تجاوز کنند و بعد خودکشیش کنند یا باباش بکشدش؟

شاید بی حجاب بشه؟

شاید شوهرش طلاقش بده؟

شاید به خاطر یه رابطه ای که موهومه و اثبات نشده سنگسارش کنند؟

.

.

.

 

اصولا با این همه بدبختی که روز خوش برای کسی نمی زاره، رو چه عقلی این انسان ها موجودی رو خلق می کنند که تا دوسال عروسک شونه و بعد از اون یواش یواش باید زجر بکشه و از زجر عروسک دیروز، خودشون هم تا مرز جنون پیش برن!!!

 

از بابت اوضاع و احوالم هم، نگران نیستم! چون که یک دو ماه دیگه، باز برمی گردم به وضعیت آرمانی قبل! با اینکه همیشه روحیه شادی داشته ام و دارم، به طوری که همه کس تحسینش می کنند و شاید هم آرزوش رو داشته باشند، باز هم میدونم که احتمالا من هم – مثل شصت میلیون نفر دیگه -  باید بیشتر از این ها زجر بکشم، تحقیر بشم،... با همه ی اینها هر بلایی که سرم بیارن باز هم شاد و آزاد فریاد می کشم

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس
ت آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

                                          - مهدی اخوان ثالث –

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوید آزادی  | 
                                                                 http://www1.pic27.com/out.php/i21461_Linebuttom.jpg" style="width: 304px; height: 12px" />